منابع پایان نامه ارشد درمورد رئالیسم انتقادی، رومانتیسم، نمایشنامه، تاریخ ادبی

کس از این توضیحات و حتی از توضیحی که خود لنین در گفتگویی با کلارا زتکین داده بود، بی خبر بودند.
لنین در آن مصاحبه چنین میگوید: “‌هر هنرمندی و هر فردی که خود را هنر مند میداند، حق دارد که اثر خود را آزادانه موافق آرمان شخصی اش بیافریند و هیچ جیز دیگری را به حساب نیاورد.”۴۰
۲-۷- رابطه رئالیسم انتقادی و رئالیسم سوسیالیستی
انتخاب صفت «رئالیسم انتقادی» بی‌علت و خودانگیخته نبوده است، بلکه نتیجه ارزیابی رویکرد رئالیسم و آثار آن از تجربه فکری امروز است. دیگر اینکه انتخاب صفت جدا کردن رئالیسم غرب از رئالیسم سوسیالیستی است چرا که بین آنها نزاعی فراتر از همه پارامترهای تضادهای خارجی است.
فلاسفه اولین کسانی بودند که بین رئالیسم ساده و رئالیسم انتقادی فرق گذاشتند. بر این اساس که رئالیسم ساده به اشیا همان طور که هستند می‌نگرد بی‌آنکه فرقی بین ظاهر خارجی و واقعیت اصلی آنها قائل شود.
در صورتی که انسان ـ‌ حتی در تجربه‌های روزمره خود،‌ توانایی درک حواس را ندارد، اشیای دور، از نظر حجم حقیقی کوچک‌تر، به نظر می‌آیند. مثلاً خط آهن به نظر می‌رسد که به هم می‌رسند در حالی‌که همیشه موازی هستند، تا آنجا که از ظهور پدیده‌های نظری در شناخت آغاز و به لزوم استفاده رئالیسم در نقد و بررسی قبل از تسلیم به آن انجامید.
پس این روش خود را با بقیه ‌معارف انسانی همانند کرد تا پذیرشی ساده برای اشیا بدون شناخت شرایط و پوششهایی که آن را در برگرفته بودند بدون ادراک کافی از شرایط خود قابل پذیرش باشد.
صفت انتقادی برای رئالیسم ـ به مفهوم فلسفی آن ـ آن را به تمثیل زندگی و آگاهی ژرف نزدیک‌تر، و به دور از حالت ادراک محوری که مرحله اول را کامل می‌کند هماهنگ کرد.
بنابراین به بُعد فلسفی انتقادی رئالیسم، بُعدی اضافه می‌شود که به طور هم‌زمان دارای طیفی ادبی اجتماعی است و این مسئله به دیدگاه هنرمند، در جهان غرب از واقعیت برمی‌گردد.
ویژگی مشترک بین همه هنرمندان و نویسندگان جهان سرمایه‌داری ـ همان گونه که «ارنست فیشر» می‌گوید: ناتوانی آنها از قبول واقعیت اجتماعی حول آنها و تسلیم به آن است.
و به رغم اینکه صدای همه نظامهای اجتماعی در هنر ـ چه آنها که به آن شوریده‌اند و چه آنها که با آن کنار آمده‌اند ـ است، با این حال ما، ‌در سایه سرمایه‌داری همه هنرها را می‌بینیم که موضعی معارض و انتقادی و سرکش گرفتند. بیگانگی انسان با خود و وضعیت شدید لگدمال شدن او را در سایه این نظام هموار کرد، تا آنجا که همه ثروتهای زمین را چون زالو می‌مکیدند و گرایش سودجویی و سوداگری در همه‌ جهان، به جایی رسید که نیروهای خل‍ّاقه به درجه‌ای از نفرت رسیدند که ضد اوضاع حاکم سر به شورش برداشتند۲ و بدین‌ترتیب تمثیل آنها از واقعیت، رنگی‌ـ اساساًـ انتقادی گرفت و از پنهان‌کاری و بی‌گناه‌سازی آن دور شدند.
و چنانچه به محدودسازی نشانه‌های رئالیسم منتقدان تقلیدی غرب مراجعه کنیم آن کوته‌نظریهای آشکار را در تصوراتشان می‌بینیم.
تلاشی سخت در محصور کردن در زمانی معین می‌بینیم، با این همه درک ابعاد دیدگاه غرب را به ما می‌دهد بدون اینکه در محدودیتهای نظری توقف کنیم، به ابعاد ضعف آنها اشاره خواهیم کرد و چه بسا که این امر در اساس به جنگ ایدئولوژیک معاصر باز می‌گردد که به سطح زیباشناختی نیز منتقل شده است.
تعریفی که بزرگان نقد رئالیسم به ما می‌دهند این است: «تمثیل موضوعی واقعیت اجتماعی معاصر»۳ که فاقد اشاره به عنصر انتقادی که ریشه ‌رئالیسم امروز است، و فقط به وضعیت آن در روند تاریخی مقابل رومانتیسم می‌پردازند، سپس بنا به منظوری خاص به جداسازی این تعریف در ابعاد مختلف می‌پردازند، اینکه رئالیسم غلو کردن را در خیال و زیاده‌روی در توهمات بلندپروازانه ـ‌ همچنین ـ‌ به نظرشان ـ‌ مجازی و نمادین بودن‌ و اسلوبی تصفیه‌شده در سطح بالا که به تجردگرایی و توهم‌گرایی یا فقط راه‌حلی لفظی با نقش و نگار می‌انجامد.
این بدان معنی است که رئالیسم به اساطیر اهمیت نمی‌دهد و عالم رؤیا را به هیچ می‌انگاردـ‌ که خواهیم دید این تعبیر مطلقاً غلط است‌ـ نیز احتمال و آنچه را که تصادفاً یک‌باره به وجود می‌آید انکار می‌نماید و از شگفتیها و عجایب استقبال نمی‌کند. همه اینها برای این است که جامعه تصور خود را امروز بر اساس دنیای علم قرن نوزدهم بنا نهاده است.
جهانی که بر اساس علت و معلول استوار است، جهانی که از معجزات و هر آنچه که با ماوراء حسی مربوط می‌شود؛ حتی اگر انسان قادر به حفظ عقاید دینی خود باشد.
اگر رئالیسم از نظر اینان همه آن عناصری است که بدون آنها زندگی یک شعر پوچ است را آن همه رد می‌کند و عناصر سلبی را وارد حساب می‌کند. مانند عناصر قبیح و موذی و کوچک و حقیر تا برای آنها میدانی مشروع باز کند و بازتاب به آن ادبیات جنسی و مرگ را که پیش از آن از موضوعها محرمه بوده‌اند.
بدون شک این تصور مرحله‌ای برای رئالیسم خود مسئول سوء تفاهم در جهان عرب شده است‌ و طبیعی است که بزرگان هنر و ادب ما به این مسئله اهمیت نمی‌دهند اتهامی که برخی از منتقدان به رئالیسم از قرن نوزدهم تاکنون به آنها می‌زنند مثل فلاسفه محدث ـ‌ همان گونه که بعضی از پژوهشهای تقلیدی که مراحل تکاملی آن را نادیده گرفته‌اند و خود را از حقیقت مهمی به تجاهل می‌زنند.
آن عملیات گزینشی رئالیسم بزرگ که ادبیات سوسیالیستی جزئی از آن است ـ و به حق برتر از آن نیست‌ـ ‌نه فقط برابر در روند مذهبی مسئول است، بلکه نوآوران بزرگ غرب در حفظ ریشه اساسی آن با خلاصه‌ای از تجارب هنری و زندگی ایفا کردند و به همین دلیل تقالید «رئالیسم انتقادی» هرگز قطع نشد، بلکه فقط در ابعاد و نام‌گذاریها متفاوت گردید. ۴۱
در اینجا با بعضی منتقدان محافظه‌کار همراه می‌شویم که تصورشان از رئالیسم این است که به مشکلات نظری و ابراز تناقضاتی می‌پردازند که به ظن آنها نه راه‌ حلی دارد و نه فراتر از آن می‌توان رفت و به جای استفاده از واژه «مسئولیت» نام آن را «گرایش آموزشی» گذاشتند.
هنری ویلک تعریفی از رئالیسم می‌دهد که درون آن «گرایش آموزشی»‌ دیده می‌شود، به رغم تمثیل کامل و مطمئنی که از رئالیسم داده است به ‌گونه‌ای نظری از هر گونه هدف تبلیغاتی یا اجتماعی دور می‌شود که ـ به زعم خودش ـ ‌این تناقض را نشئت‌گرفته از مسئله رئالیسم بزرگ،‌ از دیدگاه نظری است،‌ و اگر نگاهی کوتاه به تاریخ ادبیات بیفکنیم خواهیم فهمید تغییر نابی است برای توصیف واقعیت اجتماعی معاصر یعنی درس انسانیت است و نقد اجتماعی دعوت به اصلاح و انکار جامعه وصف شده است، ‌این تناقض زمانی آشکار می‌گردد ـ
به نظر او ـ ‌از درون «اصطلاح روسی» ‌برای رئالیسم سوسیالیستی است و بر نویسنده است که جامعه را آن‌ طور که هست باید توصیف کند و به‌ طور هم‌زمان می‌بایست جامعه را آن ‌طور که باید باشد وصف کند.
بدون شک رئالیسم سوسیالیستی فقط شامل اصطلاح روسی نمی‌شود بلکه در تاریخ ادبیات جهان وارد شد و به عنوان م‍ِلاکی فرهنگی برای همه قرار گرفت، ولی درگیری فکری که این ناقد بزرگ رئالیسم برای دشمنی با سوسیالیسم برمی‌گزیند و به جنگ سوسیالیسم اشاره می‌کند و به عنوان یک سبک ادبی رو به افول گذاشته‌شده می‌انگارد و بزرگ‌ترین ویژگی آن را که همان نقد زندگی است در نظر می‌گیرد و این وظیفه هنر و ادبیات و اندیشه‌ زیربنایی است.
اما تناقضی را که به آن اشاره می‌کند پایه‌گذار پژوهشهای زیباشناختی رئالیسم از درون مفاهیم سمبلها و مقصودها شد.
و این چنین است که می‌بینیم این روند انتقادی گواهی فوت رئالیسم غربی را صادر می‌کند.
چرا که رئالیسم سوسیالیستی جزئی از آن به شمار می‌آید و همه اهداف آن را زیر بال و پر می‌گیرد، و آن را مکتبی می‌داند که در تاریخ تفکر انسانی اتفاق افتاده و تمام شده است.
رئالیسم از همه پدیده‌های سطحی فراتر رفت ـ تا آنجا که تأثیری عمیق برجا می‌گذاشت‌ـ در رابطه با تکامل امروز غرب ـ و حتی در رابطه با خود زندگی اجتماعی تا آنجا که «نورا» قهرمان نمایشنامه «خانه عروسک» در حالی که در را محکم پشت سر خود می‌بندد و خانه همسر بدبخت خود را ترک می‌کند بدین ‌وسیله ارکان تقالید خانوادگی را به لرزه در می‌آورد و برای زن معاصر طریقه آزادگی و تحقق آنچه که می‌خواست را ترسیم می‌کند نه فقط طبیعت مشکلات اجتماعی که «ایبسن» در نمایشنامه‌های «دشمن مردم»‌ و «خانه عروسک» به شیوه‌ای کاملاً رئالیستی در بیان این زندگی به هم پیچیده مطرح می‌کندـ‌ بلکه شاعرانگی‌ـ حماسی‌ای که در نمایشنامه (پیر ژنت ( به نمایش گذاشت،‌ همه اینها نشان‌دهنده تفاوت جوهری با تئاتر راسین۴۲ و دیگر کلاسیکهاست.
برمی‌گردیم به نمایندگان این روند انتقادی که رئالیسم را محدود به دوره‌ای خاص می‌انگارند، به زعم آنها رومانتیسم دانه‌های مرگ خویش را در خود پرورد و شعوری کلی در کشورهای مختلف بنا به ضرورت انقراض پایه‌گذاری کرد، و آن، تولد عصری جدید بود که با واقعیت و علم و جهانی که در آن زندگی می‌کنیم: «با همان روش به ما این امکان را می‌دهد که دلایل محکمی ارائه دهیم که در پایان قرن گذشته ـ‌ و از سال ۱۸۹۰ رئالیسم و ناتورالیسم دورانشان به سر آمده و جایشان را به هنری جدید که به آن رمزی یا نئورومانتیسم یا هر اسمی دیگر واگذار کنند.
حقیقت مهم این است که این منتقدان زمانی خود را به تجاهل می‌زنند که تاریخ گواهی فوت این مکتب را زمانی می‌نویسند که جز در رابطه با مرحله‌ای از مراحل متعدد این مکتب می‌نویسند و چگونه است که از اوضاع ادبی و هنری کشورشان غافل هستند؟
چه وجه تسمیه‌ای برای دو قصه‌نویس آمریکا، یعنی «فاکنر»۴۳ و «همینگوی»،۴۴ انتخاب کنند اگر که رئالیسم نباشند؟ و «آرتور میلر»۴۵ را اگر از رئالیسم امروز جدا کنیم کجا باید قرار بدهیم؟
به جز بعضی جنبشهای مترقی که رئالیسم حرفه‌ای را پس از عناصر و ارزیابیهای انجام‌شده به نمایش گذاشتند آن را به عنوان زمینه‌ای ثابت قرار دادند، پس جسم ادبیات جهانی قادر به توسعه و هم‌زیستی با آن نخواهد بود ‌ـ‌ بدون اینکه حرکت آن را به تعویق اندازدـ‌ مگر در جامه‌ای از رئالیسم که فقط در اندازه، شکلها و رنگهایش و معیارهایش باقی ماند، با این همه برازنده‌ترین و باارزش‌ترین جامه‌ها بر این جسم است.به جز انگشت گذاشتن بر نقطه حساس آن، نقطه‌ضعفی در رئالیسم دیده‌اند که این مکتب در اهداف و دوری‌گزیدنهایش به قدری که بیانگر احتمال برتر در مرزهای تعیین‌شده در هنر از سویی و اعلام هدفمند از سویی دیگر باقی نمی‌ماند.
در حالی که داستان نویس سعی می‌کند اجتماعی باشد هرگز نمی‌تواند به تولید ادبیاتی ب‍ُنجل که با خلاقیتهایش بیامیزد بپردازد بلکه به قصه‌های تحقیقی روزنامه‌ای مستند می‌پردازد و از همین جاست که ما شاهد تمایل شدید به

دیدگاهتان را بنویسید