منابع پایان نامه درباره حقوق بشر، حقوق انسان، فلسفه ارسطو، سلسله مراتب

برای یاری رساندن به این پژوهش کامل نمی‌باشد.
محمدرضا گلشن‌پژوه در کتاب “حقوق‌بشر در جهان: روندها، موردها و واکنش ها” به دو فرآیند تاریخی‌ و حقوقی در جهان‌شمولی حقوق‌بشر پرداخته. همچنین بررسی چالش‌های دیدگاه‌های جهانشمول و نسبت‌‌گرا میان نسل‌های مختلف حقوق‌بشری، ارزیابی نگاه‌های متفاوت به اهمیت حقوق سیاسی و مدنی نسبت به حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی و در نهایت بررسی مقاصد توسعه یافته در حمایت از حقوق‌بشر در این کتاب مورد بررسی قرار گرفته است و نیز تلاش شده تا نوعی نگاه کاربردی به معاهدات مهم حقوق‌بشری، نهادهای مختلف و همچنین رویه‌های موجود در این نهاده انداخته شود اما هیچ بررسی تطبیقی دربار? بنیادهای نظری حقوق‌بشر در قرآن و نهج‌البلاغه صورت نگرفته است.

سازماندهی پژوهش
در پژوهش حاضر تلاش شده تا با استفاده از روش توصیفی- تحلیلی و جمع‌آوری داده‌ها به صورت کتابخانه‌ای، به بررسی و سنجش بنیادهای نظری و مواد اعلامیه جهانی حقوق‌بشر با مبانی و آموزه‌های قرآن و نهج‌البلاغه پرداخته شود که شامل چهار گفتار به شرح ذیل می‌باشد.
در گفتار اول مفاهیم و مباحث نظری بحث خواهد شد. در گفتار دوم که به سه فصل تقسیم یافته است خاستگاه حقوق‌بشر غربی مورد بررسی واقع خواهد شد که در فصل اول این گفتار خاستگاه حقوق‌بشر قبل از رنسانس و در فصل دوم خاستگاه حقوق‌بشر بعد از رنسانس و در فصل سوم حقوق بشر در اسناد و مدارک غربی بحث شده است. و اما در گفتار سوم این پژوهش که شامل سه فصل است خاستگاه حقوق بشر اسلامی مورد بررسی واقع شده که در فصل اول حقوق بشر در رویکرد سنتی و در فصل دوم حقوق‌بشر در رویکرد مدرن و در فصل سوم حقوق بشر در قرآن، سنت نبوی و نهج‌البلاغه مورد بحث واقع شده است. و در نهایت گفتار چهارم به بررسی و تطبیق یافته‌ها و نتیجه‌گیری اختصاص یافته است.

فصل دوم
مباحث نظری

1- تعریف حقوق‌بشر

تاکنون تعریفی واحد از حقوق‌بشر1 ارائه نشده است، اما این نکته نباید ما را به بیراه بکشاند و این توهم را پدید آورد که درباره حقوق انسانی اتفاق نظری وجود ندارد. در مورد پاره‌ای از این حقوق، اختلافی نیست. به ‌عنوان مثال، همگی بر این اعتقادند که انسان حق حیات دارد و کسی بدون مجوز قانونی حق کشتن کسی را ندارد. اما تعداد حقوقی که در آن اختلافی نیست، اندک است. به هر حال هر چند در تعریف حقوق‌بشر میان کشورهای جهان اختلاف نظر وجود دارد، اما در این که انسان، بطور فطری و طبیعی دارای حقوقی است که باید محترم شمرده شود، اختلافی وجود ندارد (عبادی، 1383: 17).
مع‌الوصف حقوق‌بشر را می‌توان در ساده‌ترین، کوتاه‌ترین و شاید هم دقیق‌ترین عبارت چنین تعریف کرد: “مجموعه حقوقی که هر فردی به صرف انسان بودن دارد” .(Donnely, 1999: 608-632)
بنابراین، حقوق‌بشر آن حقوقی است که افراد صرفاً به دلیل انسان بودن استحقاق برخورداری از آن را دارند و از آنجا که انسان بودن در کل جهان مفهومی واحد است یا حداقل باید باشد، حقوق انسانی افراد برابر است و هیچ‌گونه تبعیضی براساس نژاد، قومیت، رنگ، زبان جنسیت و مذهب که این تساوی حقوق را خدشه‌دار نماید، جایز نبوده و حقوق‌بشر غیرقابل سلب و همچنین غیرقابل انتقال است. زیرا ذاتی و لازمه انسان بودن انسان است و از این‌رو به هیچ‌وجه قابل اسقاط، سلب و واگذاری نیست.
با توجه به ویژگی حقوق‌بشر، یعنی مجموعه حقوقی که از انسانیت انسان نشأت می‌گیرد، طبعاً به عنوان حقوق‌طبیعی هیچ قانون داخلی و هیچ معاهده بین‌المللی نمی‌تواند موجد آن بوده باشد، بلکه معاهدات و قوانین صرفاً اقدام به شناسایی و اذعان به وجود این حقوق کرده‌اند. به این ترتیب، نمی‌توان با توسل به خروج از معاهدات حقوق‌بشری این حقوق را از افراد جامعه یا برخی از آنان سلب کرد، زیرا آن معاهده یا معاهدات موجد حقوق انسانی نبوده‌اند (شایگان و دیگران، 1382: 151).
تعاریف گوناگون دیگری از طرف دانشمندان، اشخاص و افراد ارائه گردیده که در ذیل به چند تعریف اشاره می‌کنیم:
1- حقوق‌بشر، حقوق بنیادین و انتقال‌ناپذیری هستند که برای حیات نوع بشر اساسی تلقی می‌شود (ربکاوالاس، 1382: 255).
2- آزادی‌های عمومی یا حقوق و آزادی‌های فردی به مجموعه حقوق و امتیازاتی گفته می‌شود که جامعه آن را برای رشد و اعتلای فرد لازم و ضروری شمرده، تضمین کند (طباطبائی موتمنی، 1380: 196).
3- حقوق‌بشر به معنای امتیازاتی کلی است که هر فرد انسانی طبعا دارای آن است (فلسفی، بی‌تا: 95).

با نتیجه‌گیری از تعاریف فوق می‌توان بطور عام حقوق‌بشر را چنین تعریف کرد:
حقوق‌بشر مجموعه‌ای از حقوق و آزادی‌های است که اساس زندگی بشر را در حوزه حیات شخصی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی تشکیل داده، از شخصیت فرد غیرقابل انفصال بوده، به هر فرد، به خاطر انسان بودن و عضویتش در جامعه تعلق می‌گیرد که با سلب یا فقدان آن نمی‌توان به حیث یک انسان زیست.

2- خاستگاه‌های نوین حقوق بشر

الف – دین
الهیات مبنایی برای نظریه حقوق‌بشر ارائه می‏دهد که از قانونی برتر از قانون دولت نشأت می‏گیرد و سرچشمه آن خداوند متعال است. در توضیح مبنا بودن دین برای نظریه حقوق‌بشر می‏توان گفت در همه ادیان، انسان موجودی ارزشمند، با کرامت و به عبارتی مقدس نگریسته شده است. در عهد عتیق آمده است که آدم در “صورت الهی” آفریده شده
است و این یعنی موجودات انسانی مُهری الهی بر پیشانی دارند که ارزش والائی به آنها می‏بخشد. قرآن هم در این زمینه می‏گوید: “و به راستی که ما به فرزندان آدم، کرامت بخشیدیم” در بهاگاوارگیتا هم آمده است: “هر آن که پروردگار خویش را در اندرون هر مخلوقی می‏بیند که بدون مرگ و زوال در میان دنیای فانی زندگی می‏کند: هموست که به حقیقت می‏بیند .(Shestack, 1998: 205) از دیدگاه ادیان، همه انسان‌ها در این که آفریده خداوند هستند شریک‌اند و به عبارتی خلقت الهی به وجود بشریتی مشترک می‏انجامد. اشتراک در خلقت و آفرینش، به جهانی بودن برخی حقوق که از منبعی ملکوتی سرچشمه می‏گیرد منتهی می‏شود. این حقوق نمی‏تواند با قدرتی زوال‏پذیر و اقتداری دنیوی، از انسان سلب شود. این مفهوم در سنت یهودی، مسیحی و نیز در اسلام و سایر ادیانی که مبنای الهی دارند یافت می‏شود .(Shestack, 1998: 205)

در مورد مبنای دینی نظریه حقوق‌بشر با واقعیت‌هایی روبه‌رو هستیم:
1- مردم جهان از لحاظ عقاید دینی یکپارچه نیستند و دین واحدی بر آنان حکومت نمی‏کند، از این گذشته همه مردم جهان، در زمره معتقدان ادیان نیستند. بنابراین نظریه دینی حقوق‌بشر در بهترین حالت آن که عصاره تمام ادیان روی زمین باشد، از جهان‌شمولی کامل برخوردار نخواهد بود.
2- هر دینی مشتمل است بر متونی مقدس که تفسیر و توضیح آنها موجب بروز اختلاف نظرهایی میان پیروان آنها می‏شود. بنابراین دستیابی به تفسیری همگانی کار آسانی نیست. البته می‏توان ادعا نمود که در اصول اساسی حقوق انسانی، اشتراک نظر حاصل است ولی این اصول اساسی در ارائه مجموعه‏ای کامل و نظام‌وار از حقوق‌بشر که روز به ‌روز بر گستردگی و پیچیدگی آن افزوده می‏شود، راهگشایی چندانی ندارد. از این هم که بگذریم، در مورد بعضی از همین اصول اساسی هم تردیدهایی از نظر اجرا و رویه معتقدان به ادیان وجود دارد. بطور مثال اصل برابری که نتیجه ضروری و اولیه خلقت مشترک انسان توسط خداوند است -که پایه اساسی ادیان الهی را تشکیل می‏دهد- با تمایزاتی که در جوامع دینی میان مؤمنان و کافران، زنان و مردان، برقرار بوده و هست و محدودیت‌هائی که در مورد بردگان به اجرا در می‏آمده است، تضعیف می‏گردد.
یادآوری این مطلب حائز اهمیت است که اگر بتوان با کوشش معتقدان به ادیان زنده امروز، اصول و حقوقی مشترک، به عنوان مبانی دینی حقوق‌بشر عرضه داشت، این دسته از حقوق از جاذبه فراوانی برخوردار خواهد شد و صبغه دینی و الهی خواهد یافت و انسان‌های معتقد به ادیان، با تکلیفی درونی و دینی که ضمانت اجرائی بسیار مهمی است، در رعایت و توسعه آن خواهند کوشید.
ب – حقوق طبیعی
نظریه حقوق طبیعی قدمتی دیرین دارد و از زمان تمدن یونان نقشی فراگیر در قلمرو اخلاق، سیاست و حقوق داشته است. امّا ماندگاری و استمرار این تفکر در دورانی بیش از دو هزار سال به این معنا نیست که مفهوم آن، یکسان و ایستا بوده است. حقوق طبیعی معانی بسیار متفاوتی داشته و در خدمت اهدافی کاملاً مختلف بوده است. ولی به‌رغم تفاسیر و آموزه‏های متفاوت، آنچه همواره ثابت مانده این اندیشه بوده است که اصولی اخلاقی و عینی وجود دارد که وابسته به ماهیت و طبیعت آفرینش است که عقل می‏تواند آنها را کشف کند (Freeman, 1995: 80). به عبارت دیگر در دستگاه خلقت و هستی، حقایقی ازلی و ابدی وجود دارد که خارج از ذهن و اعتبار انسانی، واقعیت دارد که حتی اگر نادیده انگاشته شود، بد فهمیده شود، در عمل مورد سوء استفاده قرار گیرد و یا کشف نشود، معتبر است. ریشه‏های حقوق طبیعی را در میان تمام اقوام و ملت‌ها می‏توان جستجو کرد ولی عادت بر این است که ابتدا به سراغ یونانیان می‏روند. یونانی‌ها در یافتن مبانی فلسفی حقوق، بسیاری از مفاهیم بنیادین را پدید آوردند که یکی از آنها حقوق‌ طبیعی است. در دوره کلاسیک یونان، عقیده رایج این بود که در هر دولت-شهر مجموعه‏ای از قوانین وجود دارد که بنیادین، تغییرناپذیر و غالباً نانوشته است که تخطی از آن روا نیست. با افول دولت- شهرها و پیدایش امپراطوری‌ها و پادشاه‌نشین‌های وسیع در یونان که با فتوحات اسکندر همراه است، حقوق طبیعی2 به مثابه نظامی جهانی پای به عرصه می‏نهد و رواقیون در این صحنه نقش خاصی ایفا می‏کنند. پیش از رواقیون “طبیعت” به معنای “ترتیب اشیاء” بود ولی نزد آنان معنای “عقل انسانی” به خود گرفت. وقتی که انسان مطابق “عقل” زندگی کرد، زندگی “طبیعی” خواهد داشت. آنها بر اندیشه‏های ارزش فرد، تکلیف اخلاقی و برادری جهانی تأکید می‏ورزیدند (کاتوزیان، 1365: 27).
اندیشه یونانی در این چهره خود به تفکر رومی منتقل شده و آن را متأثر می‏سازد. بهترین نماینده این تفکر، “سیسرون”، خطیب رومی است. تعریف او از حقوق طبیعی (واقعی) به عنوان “عقل درست موافق با طبیعت” نفوذی شگرف داشته است. “سیسرون” اولین اندیشمند حقوق طبیعی است که مخالفت با قوانین موضوعه مغایر با حقوق طبیعی را لازم می‏شمارد. او می‏گوید “چنانچه قانونی موضوعه، دزدی و زنا را مجاز بداند، چیزی جز قانون دزدان و تبهکاران نخواهد بود”. در دوره قرون وسطی، الهیات کلیسای کاتولیک، آهنگ و الگوی هر گونه تفکری را معین می‏ساخت. در این دوره توماس آکوئیناس (74-1224) با ترکیب فلسفه ارسطو و عقائد کاتولیک، وجود سلسله مراتبی از قوانین را که نهایتاً از خداوند سرچشمه می‏گیرد، به اثبات می‏رساند. اندیشه‏های “آکوئیناس” از زمان پدران کلیسا تا “کانت” حاکمیت دارد. در دوره رنسانس و اصلاحات، بر فرد
و اراده آزاد و رهایی انسان تأکید می‏شود و اندیشه‏ها، رنگِ غیر‌دینی می‏گیرد. تحولی که در نظریه حقوق طبیعی پدید می‏آید، مستقل دانستن آن از قانون ابدی و الهی است. شخصیت‌های محوری در این دوره عبارتند از: “ویتوریا”، “سوازر” و “گروسیوس”. به عقیده آنان معرفت انسان به اصول عدالت طبیعی کاملاً مستقل از معرفت و شناخت وحی است. در این میان “گروسیوس” را به عنوان نقطه شروع غیردینی کردن حقوق طبیعی قلمداد می‏کنند و این گفته معروف اوست که: “حقوق طبیعی حتی اگر خدایی هم وجود نمی‏داشت، پایدار بود”. به عقیده گروسیوس، یکی از خصائص طبیعی انسان این است که گرایش اجتماعی در او وجود دارد و او را به زندگی توأم با صلح و مسالمت و هماهنگی با دیگران سوق می‏دهد. هر آنچه که با سرشت و فطرت انسان‌ها به عنوان موجوداتی عاقل و اجتماعی مطابقت داشته باشد، درست و عادلانه است و هر چه این هماهنگی اجتماعی را مختل سازد، باطل و غیر عادلانه است. “گروسیوس” قانون طبیعی را “فرمان عقلِ درست” تعریف می‏کند(Freeman, (1995: 94.
آنچه تا بدینجا درباره حقوق طبیعی گفته شد،

دیدگاهتان را بنویسید