منابع پایان نامه ارشد درمورد نویسندگان، رئالیسم انتقادی، اروپای غربی، رومانتیسم

رئالیسم هستیم چرا که صرفاً به روند روزنامه‌ای تبلیغاتی درجه دو و بی‌استعداد هستیم، پس بدین ترتیب نظریه رئالیسم در نهایت چیزی جز مجموعه‌ای اهداف زیباشناختی ارزان نیست، چرا که همه هنر همان خلق و آفرینش جهان از توهم و رنگ رمزی است.
این دلیل رد رئالیسم به عنوان یک مکتب یا سبک ادبی به شمار نمی‌آید، در حالی که بیشتر عواملی که فلاسفه ادعا می‌کنند از آن وام گرفته‌اند.
اکنون کافی است اشاره‌ای داشته باشیم که نظریه رئالیسم در روند تکوین همچنان فلسفی است و با توجه به نوشته‌های ارزشمند «گئورگ لوکاچ» این مکتب نمی‌تواند «مجموعه‌ای از اهداف زیباشناختی و بُنجل» باشد؛ چرا که بسیار قوی‌تر و بزرگ‌تر از آنچه که در نیمه قرن بیستم نوشته است، مرزبندی نظری کافی برای آن نمی‌بینیم.
استمرار روند خلاقیت واقعگرا به عقیده بسیاری از منتقدان رئالیست که در منابع آن پژوهش کردند، امتداد سرکشی فرد رومانتیک گوشه‌نشینی و ترکیب شگفتی از انکار یک‌پارچه آریستوکراسی و ملی برابر ارزشهای بورژوازی ستمگر بوده است، تا آنجا که این مخالفت رومانتیکی ضد بورژوازی تبدیل به نقدی ژرف شد، بنابراین در آغاز تضادی چشمگیر میان این دو رویکرد وجود نداشته است،‌ تا آنجا که گفته می‌شود که رومانتیسم مرحله اول رئالیسم انتقادی است، ولی در سبک سردتر شده و موضوعیت بیشتری یافته است و دلیل این پیوند تاریخی مهم‌ترین اثر «بایرون» یعنی «دون ژوان» بوده است که آمیزه‌ای از رومانتیسم و نقد رئالیستی اجتماعی است‌.
این اثر شاعر به خودی خود به وجود نیامده، بلکه قهرمان عملاً با قهرمان ضد خود برخورد می‌کند و در ستیز واقعیت اجتماعی وارد می‌شود و با ماجراجوییهای ترسناک خود و با نقدی زنده ضد جهالت و نفاقی که او را در برگرفته است برمی‌خیزد.
بالزاک و استاندال پس از انقلاب کمتر از بایرون با دنیای بورژوازی توافق کردند، یا دولتی که آریستوکراسی و مردان دین و دنیا حاکم آن بوده‌اند مصالحه کرده‌اند و اگر که «بالزاک» احتمالاً با پیروان سرمایه‌داری و بورژوازی کنار آمده باشد، صرفاً برای حاشیه امنیتی بوده است که می‌توانست زیر سایه این دو قدرت به تحقیر آنها بپردازد.۴۶
همان گونه که احکام «استاندال» درباره رئالیسم اجتماعی عصر خویش پس از انقلاب بیشتر از معاصران رومانتیک خود که فقط به گذشته نگاه می‌کنند بوده است و به این مسئله که بزرگ‌ترین موهبت آنها بوده است باز نمی‌گردند.
در حالی که او توانست که نقطه رصدی را انتخاب کند که برای او دیدگاهی بسیار دور و واضح‌تر را آماده ‌سازد. بنابراین مؤکد است که خود «استاندال» که بزرگ‌ترین نویسنده مترقی در عصر خویش بوده است نمی‌توانست در کارهایش به تکامل موضوعی فراگیر رئالیسم را به نمایش بگذارد و گاهی با آگاهی کامل ‌به شخصیت بپردازد تا آنجا که بعضی از منتقدان به دور از انتظار ما از نقطه رصدی که این هنرمند را ـ‌ حتی به ‌طور جزئی ـ به واقعیت تکامل بخشیده است نادیده گرفته‌اند.
از جمله نکته ظریفی که عبارت «رئالیسم انتقادی»، رئالیسم غربی را از رئالیسم سوسیالیستی جدا می‌کند، انتشار وسیع آن در ادبیات روسی است و به عنوان نقد نظام اجتماعی در روسیه نامیده می‌شود.
بنابراین بعضی از نویسندگان وجه تسمیه «پوشیکن» ‌را یعنی «رئالیسم هنری» را بیشتر می‌پذیرند و او تنها نویسنده‌ای نیست که چنین خطاب می‌کرده است، بلکه نویسندگان بزرگی چون «گوگول»، «تورگنیف»، «تولستوی»، «داستایوفسکی» و «چخوف» آن را چنین می‌نامیده‌اند که مشکل است این نویسندگان را در یک روند جمع‌بندی کرد ـ‌ مگر با تسامحی شدید،‌ مگر با در نظر گرفتن عنصر جوهری، و آن رها شدن از جامعه و بازتاب آن در ادبیات با توضیح اختلاف میان آنها.
جدای از کیفیت این بازتاب در عناصری دیگر که به آن اضافه می‌شود مانند: ‌روانشناختی، دینی و … با این همه پژوهشگران ادبی و نقد روسی که طبق معمول تحت تأثیر حرکت ادبی فرانسه با سکوت از آن می‌گذرند که اشتباهی از صورت زندگی ادبی آن روی ندهد.
برای کامل شدن چهره رئالیسم انتقادی غرب باید بعضی از نظریات متفکران روسی مانند گئورک لوکاچ را دانست.
لوکاچ موافق خط رسمی روسیه نبوده، بلکه همیشه آزادانه نظریه خود را ارائه می‌کرده است. لوکاچ به طور مختصر و موجز مظاهر سلبی بودن رئالیسم غربی را از نیمه قرن گذشته بدین شرح عرضه می‌کند.۴۷
اول: مخفی شدن حرکت درامی ـ‍ حماسی و اجتماعی کارهای ادبی در موضع خود برای مصالح خاص و شخصیتهای محروم جامعه از رابطه با توانگران و قناعت کردن به حماسه‌های،‌ عامیانه ارزان تا آنجا که با ذکاوت بسیار سروده می‌شد و خالی از تپش نبض زندگی بود.
دوم:‌ روابط واقعی بین اشخاص و اساس اجتماعی که خودشان را انکار می‌کردند ـ‌ و حتی افکار و شور و هیجاناتشان را، همه این تناقضات به تدریج آن قدر بالا گرفت که هر روز فقیرتر از سابق می‌شد،‌ تا آنجا که نویسندگان یکی از دو راه را برگزیدند… ولی این فقر در زندگی با تلخی هر چه تمام‌تر ابراز می‌شد و اما درباره جایگزین کردن این روابط اجتماعی و انسانی با نمادهایی مُرده یا به شکلی غنایی، بیان می‌شد.
سوم: آن ارتباط محکمی که در گذشته وجود داشت‌ ـ ‌تبدیل به توصیف ملاحظات بسیار آبکی و مجرد و باذکاوت تفصیلی می‌پرداخت که آثار ادبی را غرق کرد و راه مستقیمی که برای آفرینش هنری متوازن پدیده‌های واقعیت جوهری اجتماعی و تغییرات دینامیکی فعالی را که رسالت شخصیت انسانی را به تصویر می‌کشید، ناپدید شد.
نویسنده در تحلیلی می‌گوید بورژوازی اروپای غربی برای مدتی طولانی ع‍ِرق قهرمانی و ابتکار عمل و استقلال رأی را از آن گرفت،‌ تا اینکه نویسندگان بزرگ تلاش کردند دیدگاه شاعرانه سرشار از شور و نشاط جهان خود را در لباس معارضه عرضه کنند و از آنجا که نمی‌توانستند چنین کنند، ابتذالهای روزمرگی پیرامون زندگی خود را توصیف کردند،‌ چرا که واقعیتی که آنها منعکس می‌کردند شعری بود در تنگنای افق طبیعی و هر وقت می‌خواستند این سطح واقعیت را ارتقاء دهند، به سمت آرمانهای زنده‌ باشکوه خود کشیده می‌شوند، در مقابل خود ماده‌ای را نمی‌یافتند تا بتوانند شعرشان را بر آن متمرکز کنند. ۴۸
بدون اینکه از امانت اجتماعی خود دور شوند و اگر تلاشی می‌کردند الگوهای عظیمی را می‌آفریدند در تصاویری پوچ و مجرد یا ایده‌آلیستی یا رومانتیکی به معنی اخص کلمه.
ولی سرمایه‌داری در روسیه و اسکاندیناوی بسیار دیرتر از اروپای غربی آغاز شد. بنابراین موفقیت ادیبان روسی و اسکاندیناوی رابطه‌ای تنگاتنگ با حقیقتی اساسی و آن درک مردم از پاشیدگی رئالیسم اروپایی عتیقه بود و ضرورت برپایی هنر واقعی جدید با زمانه را احساس کرد در این دوره تکانی خورد و از نمایش عادات و تقالید سرباز زد.
پس «ایبسن» موفق به خلق تئاتری بسیار محکم و استوار شد و پس از آنکه دیالوگ دراماتیک هر روز آشفته‌تر می‌شد و تبدیل به خطابه‌های روزمره و خشک می‌گردید. ایبسن دیالوگهای جدیدی برای شخصیت می‌نوشت که با حوادث پیش می‌رفت.
این دیالوگها هر چند که نمی‌توانست از زندگی روزمره جدا باشد با این حال با واقعیت ژرف‌تر کلام همراه بود ـ بدین ترتیب ادبیات اروپایی به «تولستوی» و ادبیات اسکاندیناوی مدیون شد چرا که یک روند کلاسیک حقیقی پا به عرصه گذاشت که بیانگر دوره‌ای تازه از شکوفایی رئالیسم جدید شد و «ایبسن» و «تولستوی» وارثان حقیقی رئالیسم بزرگ شدند.
نزد تولستوی حرکت رئالیسم بزرگ بود به ویژه وقتی که با روابط فئودالیستهای ورشکسته و قربانیان روستا پیوند می‌خورد، او به رشد تقالید رئالیسم گذشته به شیوه‌ای اصیل و مناسب با عصر خویش پرداخت،‌ نه فقط از ناحیه محتوا، بلکه از نظر هنری نیز چنین بود.
به همین دلیل ویژگیهای بی‌شماری بین شیوه هنری او و شیوه معاصران اروپایی، دیده می‌شود، ولی چیز مهمی که در این توافق وجود دارد،‌ این است که او نشانه‌های هنری را که در اروپا از دلایل فروپاشی رئالیسم گذشته بود و با شتاب تمام باعث ویرانی گونه ادبی در قصه و تئاتر شد تبدیل به پایه‌هایی نزد تولستوی کرد که شکل بی‌همتایی از تقالید رئالیسم ادبیات جهانی شد.
بنابراین به مرور زمان همه ابزار هنری بیرونی و جوشش درونی تکامل یافت. او به تصو‌ّرات مختلف جهان تکیه کرد ولی به گوشه‌ای نرفت تا از آنها خلاص شود، ‌اما قدرت او در نمایش هم‌وطنانش، وطن مالکان فئودال و وطن کشاورزان همیشه نقطه مرکزی تمام آثارش گردید.
لازم است با این مسئله توصیفی جوهری آشنا شویم تا با هماهنگی و تضاد روشن و آشکار با نویسندگان رئالیست. عصر خودش را بشناسیم، و او ـ‌ مثل هر نویسنده شرافتمند دیگر ـ آهسته‌آهسته از طبقه حاکم دور می‌شود چرا که زندگی آنها مملو از لا ابالی‌گری و تهی از مفاهیم انسانی است، ولی نویسندگان اروپا خود را به عنوان یک دیده‌بان گوشه‌نشین بسنده کردندـ با همه نتایج هنری مرتبط بر آن ـ چرا که درجه آگاهی آنها از نزاع درگرفته بین ملتها که برای آزادی عمل و آنچه را که از دست می‌دهند زمینه سهل و قابل دسترس را برایشان فراهم می‌کرد.
ولی تولستوی که کشورش درگیر با عملیات تکامل بورژوازی بود تمام تلاش خود را می‌کرد تا سرکشی کشاورزان ضد مالکان و مکیدن خونشان توسط سرمایه‌داران را روشن و آشکار سازد، او به توصیف هم‌وطنان خود در جامعه روسی می‌پرداخت، توصیفی که از او، به عنوان یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان رئالیست عصر بورژوازی ساخت.۴۹
این چنین بود که رئالیسم انتقادی به حیات خود ادامه داد تا به «چخوف» رسید. او در سال ۱۹۰۰ در نامه‌ای به گورکی چنین می‌گوید:۵۰ «می‌دانی داری چه کار می‌کنی؟ تو تصمیم گرفته‌ای که این رئالیسم را سر بِبُری و به زودی چنین خواهد شد. مانند نفسهایی که دیگر باز نخواهد گشت، این انتخاب بسیار خوبی است،‌ چرا که این رئالیسم بیش از زمان خویش عمر کرده است. این یک حقیقت است و هیچ‌ کس نمی‌تواند این شیوه را چون تو در پیش گیرد.
آری،‌ هیچ ‌کس مثل تو نمی‌تواند به این راحتی درباره اشیا ساده چنین بنویسد و مثل تو نمی‌تواند به این خوبی بیاراید، و همه چیز ـ پس از هر قصه‌ای که می‌نویسی هر چند اهمیت چندانی نداردـولی گویی که تو با گ‍ُرز می‌نویسی نه با قلم»
۱۵. و بدین ترتیب گورکی مرحله جدیدی از رئالیسم را آفرید که افقهای جدیدی را کشف کرد که به ذهن هیچ ‌یک از گذشتگان نمی‌رسید. او این نوآوری را پدید آورد.
وقتی که قرن بیستم را بررسی می‌کنیم، می‌بینیم این درگیریها و پیچیدگی هاست که رئالیسم انتقادی را به وجود آورده و در زندگی ادبی امروز اصطلاحات جدیدی وارد کرده است که می‌توان در نهایت آنها را جایگزین گمراه‌کننده رئالیسم به شمار آورد، به طوری که پایه خود را بر اساس اصالت بخشیدن اهداف آن،‌ و به اضافاتی که مورد نظرش است اشاره می‌کند تا آنجا که نتیجه‌اش بیش

دیدگاهتان را بنویسید